تبليغاتX
دختر شب -
خیلی دلـــــــــم گرفته ، از خودم .... از سرنوشت .... از روزگار .... در واقع این وسط تقصیر هیچکی نیست ... ولی یه جورای دارم نابود میشم ...... وفتی به پایانش نگاه میکنم که باید یه روز از عزیزکم جدا بشم حال روحیم به هم میریزه .... بازم در مورد این موضوع بینمون بحث بوجود اومده ... فکر میکنه وقتی زمان ازدواجم برسه من میتونم راحت فراموشش کنم و از یادش ببرم !! ..  واسه من اون لحظه خیلی سخته .... می خواستم که رابطمون رو کمتر و کمتر کنم که وابستگیمون بیشتر از این نشه ولی بدتر قلبش رو شکوندم که از خودم و حرفم بدم اومد .... ای خدا بگو چی کار کنیم ؟ چرا ما که این همه تفاوت سنی داریم ونمیتونیم با هم ازدواج کنیم این همه عشق و علاقه بینمون وجود داره ؟؟ !! هر کاری کردیم که کمتر بشه نشد و روز به روز بیشتر هم شد ... وقتی به پایانش نگاه میکنم یه بغضی گلوم رو میگیره ...... دلم میخواد گریه کنم تا سبک تر بشم  
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:24  توسط دختر شب  | 

 
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.