|
|
|
|
|
سلاااام !!!! بلآخره عروسی دخترخاله تموم شد ، تا حالا عروسی به این بی این بی بخاری نرفته بودم ... سالن هم خیلی کوچیک بود ، خود عروس هم از این بابت ناراحت بود واقعا حیف اون لباسای خشگلی که از سوریه گرفته بودم و تو این عروسی پوشیدم !!! بعد اتمام عروسی هم دنبال ماشین عروس راه افتادیم ولی از بس آقای داماد تند رانندگی میکرد همه ماشینا گمشون کردن و به سمت تهران اومدیم که ساعت 3 رسیدیم خونه که واقعا خسته بودم ... به دلیل خستگی بیش از حد دیگه پاتختیش هم نرفتم ... هر سال یه بار باید بدنم رو چکاب کنم تا دوباره دچار کم خونی نشم ... اگه شد امروز صبح با خواهرم میریم آزمایش خون بدیممم . امشب عزیزکم نیومده چرا آخــــــه ؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 3:49 توسط دختر شب
|
|
||