تبليغاتX
دختر شب -
این چند وقت اتفاق خاصی نیفتاد .... فقط سرگرم خرید بودیم واسه مهمونی هایی که در پیش رو داریم .. فردا شب عروسی دخترخالمه که تو قزوینه ... موندیم چطوری این همه راه رو باید تحمل کنیم ... خونشون تهرانه ولی به خاطر فامیلای شوهرش قزوین عروسی رو گرفتن ( از الآن شوهر ذلیل شد رفت ) ..."آقای چند قیافه "هم بعد ِ این همه مدت بهم امروز ظهر زنگیده بود و رو منشی گوشیم هم پیغام گذاشته بود ولی چون گوشیش خوب آنتن نداده همش قطع و وصل شده و متوجه نشدم چی گفته .... واقعا از کار پسرا تعجب میکنم !!! تا وقتی که بهشون وفاداری بهت پشت میکنن !!وقتی تو هم گذاشتیشون کنار و بی محلیشون کردی دوباره سعی میکنن خودشون رو به آدم بچسبونن !!! واقعا از این کارشون سر در نمیارم ....!!! من دیگه نمیخوامش چون دیگه عزیزک خودم رو دارم و نمیخوام بهش بی وفایی کنم حس میکنم عزیزکم خیلی روحیش حساس شده چون با کوچیکترین حرف من بهش برمیخوره و کلی بینمون بحث پیش میاد ، البته شایدم یه جورای تقصیر من باشه که هر موضوعی رو بد مطرح میکنم ... امشبم نمیتونست بیاد که باهام حرف بزنه ولی کلی بهم سفارش کرده که تو مهمونی شیطونی نکنم و از این حرفا دیگه !!
به نظر من بزرگترین سرمایۀ زندگی هر کسی خانواده اش هست ، امروز دوباره تپش قلب گرفته بودم ( فکر کنم نشونه های عاشقیه )و نمیتونستم خودم رو آروم کنم ولی با حرفای قشنگ مامان عزیزم یه کم آروم شدم ... حالا میفهمم که چقدر حضورش توی زندگیم لازم و واجبه ... اگه یه لحظه پیشم نباشه میمیرم ... امیدوارم هیچ وقت سایه اش از زندگیم کم نشه ....
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 4:41  توسط دختر شب  | 

 
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.