تبليغاتX
دختر شب -
سلااااام !
چند روز هست که فرصت نکردم پست بزنم ، چندتا اتفاق افتاده که از اول همه رو تعریف میکنم .... بین ِ من و عزیزکم خیلی چیزا به وجود اومد و خیلی حرفا به هم زدیم .... من اعصابم این چند روز بدجور به هم ریخته بود ... پریروز عصر که از خواب بیدار شدم تحت تاثیر خوابایی که دیده بودم و همه اش مربوط به عزیزکم بود بدجور به هم ریخته بودم و یه بغض سنگین توی گلوم گیر کرده بود ... دلم میخواست همه چیز رو فراموش کنم و بیخیال همه چیز بشم ... به خاطر همین وقتی خواهرم گفت بریم سینما سریع قبول کردم .... نزدیک ترین سینما هم به خونمون سینما آستاراست ، وقتی اونجا رسیدیم حدود 5 نفر اونجا بودن ..... تازه فهمیدم وقتی میگن سینماها خلوت شده یعنی چی !!! حدود 20 دقیقه منتظر موندیم که بازم چندنفر دیگه اومدن که جمعا به 15 نفر میرسیدیم ... از بس که تو فکر این بودیم که یه جوری وقتمون رو پر کنیم یادمون رفته بود که اقلا بپرسیم اسم فیلمش چیه ؟؟!!! فیلم " مینای شهر خاموش " رو پرده اومد و کلا" ضد حال شد اساسی ..... از بس که فیلمش جذاب و جلب توجه کننده بود من همش تو فکر به سر میبردم ... فیلم که تموم شد چندتا پسر که اونطرف بودن گفتن : " آخیش چه خواب خوبی کردیم " ... واقعا همچین فیلمی جون میداد واسه خوابیدن و تو فکر فرو رفتن !!!! از اون طرف هم رفتیم همۀ پاساژ ها رو گشتیم و امامزاده صالح رفتیم و کلی دعا کردم دیگه 10 شب رسیدیم خونه ....حس میکردم دیگه تحمل هیچ چیز رو ندارم و میخوام تمام رابطه ام رو با عزیزکم تموم کنم ، به خاطر همین براش یه آف گذاشتم که " دلم می خواست بهانه ای باشی برای فراموش کردن همه چیز ، اما حالا دلم می خواهد بهانه ای باشد برای فراموش کردن تو ... "
دیگه هم شب پیشش نرفتم ولی بعدا که اینو خونده بود برام کلی آف گذاشته بود که با توجه به شناختی که ازش دارم فهمیدم که چقدر از لحاظ روحی به هم ریخته و حتی بهم گفته بود که من با کسی هستم که این حرف رو زدم !!!
خلاصه از کارم پشیمون شدم ولی خب منم طاقت اون حرفایی که قبل زده بود رو نداشتم و نمیتونستم تحمل کنم که جلوی چشم من با کسی باشه !!! شاید این حس من حس حسادت یا حس مالکیت و یا هر حس دیگه باشه ولی دست خودم نیست ، دلم میخواست که تحمل میکردم ولی اصلا برام قابل تحمل نبود ...خلاصه دوباره رابطۀ ما برگشت به همون رابطۀ اولیه ...... ازم قول گرفته که هیچ وقت تنهاش نذارم و کمکش کنم منم تا اونجا که ازم برمیاد کوتاهی نمیکنم و در کنارش میمونم ...
دیروز هم طبق معمول تا عصر خواب بودم که یه دفعه خواستگار خواهرم با موبایل از پایین ساختمون تلفن کردن که بیان خونمون !!!خواهرم نزدیک بود سکته بزنه !!! چون روز تعیین شده واسه خواستگاری رو اشتباهی متوجه شده بودن و 1 روز زود اومدن !!! تا به عمرمون این مدلی خواستگار خونمون نیومده بود !!! یه جورایی مثل سرزده محسوب میشه !!! ولی بازم خدا رو شکر همه چیز مرتبط بود .... من و خواهر کوچیکم هم که 3 ساعت تمام توی اتاق حبس بودیم ... ناهار هم نخورده بودم داشتم از گرسنگی غش میکردم که بلآخره جناب خواستگار ساعت 9 شب قصد کردن که تشریف ببرن ....
بابا هم که طبق معمول عصبانیه بابت این موضوع !!!
خب من از صبح تا حالا هیچی نخوردم بازم دارم از گشنگی غش میکنم برم دیگه ... فعلا
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 22:34  توسط دختر شب  | 

 
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.