|
|
|
|
|
سلااام امروز برعکس دیروز هیچ کار خاصی انجام ندادم ... از صبح تا 6 عصر خواب بودم ...شباکه با عزیزکم میچتم تا صبح ولی صبحا مجبورم میکنه که برم لالا که یه وقت مریض نشم ... خیلی به فکرمه به خاطر همین مهربونیاشم هست که تا این حد دوستش دارم ...دیروز یکی از هم محله ای هامون زنگید خونمون واسه خواستگاری از خواهرم ... عصر که بابا اومد خونه و مامان موضوع رو بهش گفت بابا اینقدر عصبانی شد که نگو ... نمیدونم علت اصلیه مخالفتش چیه
فقط میدونم بهونه های الکی میاره ... هر دفعه که یه خواستگار واسه خواهرم
پیدا میشه به کلی اخلاقش بد میشه و به زمین و زمان گیر میده ، چون میدونم
که نمیخواد دختراش مزدوج بشن !!! امروز هم به مامان گفته از این محل باید
بریم من دخترمو شوهر نمیدم ... دیروز کلا روز خواستگاری بود !! دختر خالم تا چند روز دیگه به سلامتی میره خونۀ بخت و
چون خیلی سرشون شلوغه قرار شد ما مواد غذایش رو از فروشگاه بخریم ... به
خاطر همین دیروز رفتیم فروشگاه شهروند فرمانیه کلی خرید کردیم ، حدود 4
ساعت اونجا بودیم ... مامان یه کم خسته شده بود و روی یه صندلی پیش یه
خانم مسن نشسته بود که کم کم شروع کردن به صحبت کردن با هم و بعد که
خریدمون تموم شد اومدیم بریم سمت ماشین که دیدم اون خانومه دنبال مامان
راه افتاده ...... بعدا مامان برامون گفت که شماره خونمون رو میخواست که
بیاد خواستگاری واسه خواهرم
ولی مامان مخالفت کرده ، اونم هی اصرار کرده که پسرم مایه دار و خوش اخلاق
و فلان و بساله ولی مامان بازم مخالفت کرده .... مامان هم از این قضیه
حسابی عصبانی شده بود !!! اصولا هر وقت که خواستگار میاد واسمون مامان و
بابا به هم میریزن !!! با این روحیه ایی که دارن من فکر میکنم سه تامون تا
آخر عمرمون بیخ ریششون موندیم ... فعلا ![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:27 توسط دختر شب
|
|
||