تبليغاتX
دختر شب -
سلاام !!

دیروز بعد از اینکه پستم رو زدم رفتم که به اصطلاح بخوابم .. ولی فقط کابوس دیدم و نتونستم دیگه بخوابم با خودم عهد بستم که هرگز به کسی حس مالکیت نداشته باشم درسته که سخته ولی من سعیم رو میکنم ...بعد از ناهار با خواهر کوچیکه رفتیم پاساژ و کمی خرید کردیم . منم واسه مهمونی که در راهه یه بلوز خگشل خریدم که خیلی بهم میاد ... همه ی لباس فروشی ها رو گشتیم ولی اکثر لباسا به تن من زار میزدن ... این یکی هم یه کوچولو واسم گشاده ولی خب بهتر از اونای دیگه بود ... دوباره وزن کردم بازم لاغر شدم ... همه تو خونه میمونن تپل مپل میشن من تو خونه میمونم برعکس عمل میکنه ... مسافرت هم که رفته بودیم مسواکم رو گم کرده بودم و هر دفعه یادم میرفت که بخرم ولی ایندفعه دیگه یادم موند و حسابی مسواک زدم که تلافیه اون چند روز شد . عجب زندگیه بودن مسواک سخته خداییش !! بعد از خرید که اومدم خونه با خواهر بزرگم کلی صحبت کردیم یه دفعه یاد " گلزار " افتادم یه دفعه گوشیم زنگید ولی چون شمارش ناشناس بود من به خیال این که مزاحم تلفنیه جواب ندادم ...از وقتی مزاحم تلفنی پیدا کردم گوشیم رو روی منشی تلفنی گذاشتم و یه صدای مرد هم روش گذاشتم که فکر کنن من پسر هستم و بیخیالم بشن ...بعدا که منشی تلفنی رو گوش دادم دیدم که صدای یه پسریه که خودش رو "گلزار"معرفی کرد و بهم گفت که باهاش تماس بگیرم اینو که شنیدم تا ۲ دقیقه تو حالت شوک بودم . فکر نمیکردم که یه روزی برسه که دوباره باهام تماس بگیره چون با شناختی که ازش داشتم و مغرور بود ازش بعید میدیدم ... اینقدر شوکه شده بودم که باور نمیکردم که خودش باشه و به خواهرام هم گفتم که صداش رو دوباره گوش کنن که مطمئن بشم .. اونا هم تایید کردن که خودشه از خودم تعجب میکنم که توی این یک سال که ازش دور بودم چقدر راحت تن صداش رو فراموش کرده بودم فقط و فقط یه فکر تو ذهن من میچرخه .. اونم اینه که بعد از این همه مدت که از هم جدا شدیم و بیخبر بودیم چی کار با من داره ؟ تله پاتی و قانون امواج بازم با این اتفاق بهم ثابت شد ...

امشب هم با عزیزکم دوباره کلی حرف زدم و ماجرا رو براش گفتم و بهم پیشنهاد داد که منتظر بشم که دوباره خودش بزنگه و کارش رو بگه و قراره منم دروغکی بگم که دارم مزدوج میشم که اگه دوباره قصد دوستی داره منصرف بشه ...!!

عزیزکم میگه که فقط یه کاری میتونه باهات داشته باشه و اونم اینه که دوستیش رو باهات از سر بگیره ...بعد از این حرفم حس کردم که ناراحت شد ... البته حق داره اگه اون هم همچین ماجرایی رو برام تعریف میکرد منم ناراحت میشدم ...خلاصه خدا آخر و عاقبت ما رو با این آقای گلزار ختم به خیر کنه ... خدا میدونه دوباره چه فکری توی سرشه !!!!

یه لحظه یاد تمام لحظه های خوشم با "گلزار " میفتم و دلم براش بینهایت تنگ میشه و یه لحظه یاد تمام بدی هایی که در حقم کرد میفتم و نفرت تمام وجودم رو میگیره ... خلاصه بهترین روش اینه که بیخیالش بشم اساسی !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 10:2  توسط دختر شب  | 

 
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.