تبليغاتX
دختر شب -
سلاام ... بازم یه روز دیگه ... بازم یه حرفای دیگه .... روحم خسته است .. خیلی ... یه غمی رو تو وجودم حس میکنم ولی علتش رو نمیدونم ....ای خداا کمکم کن
این چند وقت حسابی با عزیزترینم حرف زدم ولی گاهی به ته فضیه که نگاه میکنم غم تمام وجودم رو میگیره ... هر چی میگذره بهش علاقه مندتر و وابسته تر میشم ... شاید بگین با خودتون که باید ازش فاصله بگیرم ولی دست خودم نیست نمیتونم ازش جدا بشم ... همه چیز رو به خدای خوبم واگذار کردم که هر طور که به صلاحمون هست واسمون تفدیر رو رقم بزنه ....
مثلا من باید الآن خواب باشم ولی دلم بیقراره و نمیتونم استراحت کنم .... امروز عصر به خواهرم قول دادم که باهاش برم پاساژ که خرید کنیم ... از دیشب تا حالا بیدارم ولی دیگه باید کم کم برم لالا

یکی از بچه های نت هم واسم ایمیل زده که من و خانوادم رو برای روز تولد امام زمان که تو خونشون جشن برپاست دعوت کرده ، خواهرم میگه که میخواد منو به این بهونه به مامانش نشون بده ولی مامان میگه اگه چشم مامانش بهت بخوره معلوم نیست چه بلایی سرت بیاره که دل پسرش رو بردی
منم اون روز چندجا دعوتم و اصولا نمیتونم برم .. اگرم میتونستم هم اینقدر از این دل و جرات ها ندارم که همچین کاری رو بکنم .

این شعر رو هم واسۀ عزیز دلم مینویسم

داری پای مهرت رو به دلم وا میکنی
خودت رو توی دلم خوب داری جا میکنی
تو نبودی همه چیز سر میبرد حوصله ام رو
تو فقط دیر اومدی تا بدزدی دلم رو
احتمالا دارم عاشقت میشم
دارم عادت میکنم دور و برم ببینمت
فکر کنم دلم میخواد زیادتر ببینمت
دست من به دست تو آره آره
دل من به عشق تو آره آره
من رو حیرون میکنی آره آره
وای چه پریشون میکنی آره آره





روز همگی خوش!!!

...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:18  توسط دختر شب  | 

 
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.