تبليغاتX
دختر شب
سلام خیلی خ و ش ح ا ل م  امشب بعد افطار خواستگار خواهرم به صورت رسمی اومدن خونمون ... از ترس این که مثل ِ اون دفعه زود نیان 30 دقیقه زودتر حاضر شدیم ولی اونا سر ساعت تعیین شده اومدن ... خیلی خونگرم تر و خوش برخورد تر از اونی بودن که فکر میکردم ..... هیچ وقت فکر نمیکردم مراسمشون به این راحتی برگزار بشه ... مهریه رو تعیین کردن و قرار شد که خواهرم و دامادمون برن آزمایش بدن که برای مراسم بله برون آماده بشیم .. انشاالله که خوشبخت بشن
چند وقت پیش مسئله ی دوستیم با عزیزترینم رو به یه مشاور گفتم و بعد از کلی صحبت کردن  مشاور گفت  فقط  در صورتی ادامۀ رابطه تون مجاز هست که به ازدواج بخواد منجر بشه .... در کل 2 راه جلوی روم گذاشت : 1- هر چه سریع تر دوستیمون رو کم و کم تر کنیم . 2- با هم ازدواج کنیم
مشاور گفت درسته که  سال تفاوت سنی دارید ولی اگه از جهات دیگه تفاهم لازم رو داشته باشید براتون مشکلی ایجاد نمیکنه ... بهم گفت باید بهش پیشنهاد ازدواج بدم ... اگه واقعا دوستم داشته باشه پیشنهادم رو قبول میکنه و اگه واقعا دوستم نداشته باشه کلی بهونه میاره و میفهمی که واقعا عاشق نیستش و راحت میتونی ازش جدا بشی ...
خلاصه طبق معمول حرف از جدایی بینمون بود ولی میدیدم عزیزترینم نمیخواد و نمیزاره که تموم بشه ... خلاصه حرف این مشاوره توی گوشم بود و یه جورایی می خواستم میزان عشقش رو بسنجم  و هم اینکه دیدم مشاوره بد هم نمیگه ما میتونیم ازدواج کنیم و واسه همینم دلم رو به دریا زدم و بهش پیشنهاد ازدواج دادم کی فکرشو میکرد من دختر ِ به این خجالتی به یه پسر پیشنهاد ازدواج بدم ... خودم هنوز توی شوکش دارم به سر میبرم ... عزیزترینم هم اولش شوکه شد بعدش هم کلی بهونه آورد و در اخر راضی شد و گفت باید به خانوادش بگه که اونا هم راضی بشن .... بعضی اوقات یه حرفی میزنه میترسم که نکنه خوشبخت نشیم با هم ... ولی خداییش خیلی دوستش دارم ... چه به هم برسیم و چه یه روز از هم جدا بشیم ... به هر حال واسه من عزیزترینه .... نمیدونم تصمیم درستی گرفتم یا نه ؟!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 2:4  توسط دختر شب  | 

تولــــــد تولـــــــــد تولـــــــــــدم مبارکــــــــــ .. 20 شهریور تولدم بود البته یه چند ساعته که از این روز خارج شدیم ، امسال خیلی سورپرایز شدم ... راستش چند روز پیش سر موضوعی با عزیزکم قهر کردم به حدی از دستش ناراحت شدم که نمیخواستم ادامه بدم ..... ولی زود پشیمون شدم چون طاقت نداشتم که به خاطر من وضعیت جسمی و روحیش به هم بریزه ... اون شب شب به یاد ماندنی برام شد چون توی وبش برام یه جشن گرفته بود و کلی بهم تبریک گفت و حتی بهم یه کارت شارژ سیم کارت هدیه داد ... به حدی بهم محبت کرد که تمام حرفای گذشتمون رو از یادم بردم .... توی خونه هم سورپرایزم کردن واسم کادوی خیلی خشگلی خریده بودن ... یکی از دوستام هم توی وبش برام جشن گرفته بود ... کلی از دوستام هم توسط مسیج تبریک گفتن ... فکر نمیکردم که کسی روز تولدمه یادش باشه ولی برعکس خیلیا متعجبـــم کردن ...
امروزم افطاری خونۀ یکی از معلما دعوت بودم با خواهرم ...رفتنه برای اولین بار خواستگار خواهرم رو تو خیابون دیدم ... به نظرم خیلی خوبه و واقعا به هم میان ... امیدوارم که خوشیخت بشن ... توی مهمونی خیلی از همکارا و دوستای قدیمی رو دیدم ... برام خوشایند بود ... ساعت 11 شب هم اومدیم خونه ... الآن هم با عزیزکـــم هستم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 3:20  توسط دختر شب  | 

خیلی دلـــــــــم گرفته ، از خودم .... از سرنوشت .... از روزگار .... در واقع این وسط تقصیر هیچکی نیست ... ولی یه جورای دارم نابود میشم ...... وفتی به پایانش نگاه میکنم که باید یه روز از عزیزکم جدا بشم حال روحیم به هم میریزه .... بازم در مورد این موضوع بینمون بحث بوجود اومده ... فکر میکنه وقتی زمان ازدواجم برسه من میتونم راحت فراموشش کنم و از یادش ببرم !! ..  واسه من اون لحظه خیلی سخته .... می خواستم که رابطمون رو کمتر و کمتر کنم که وابستگیمون بیشتر از این نشه ولی بدتر قلبش رو شکوندم که از خودم و حرفم بدم اومد .... ای خدا بگو چی کار کنیم ؟ چرا ما که این همه تفاوت سنی داریم ونمیتونیم با هم ازدواج کنیم این همه عشق و علاقه بینمون وجود داره ؟؟ !! هر کاری کردیم که کمتر بشه نشد و روز به روز بیشتر هم شد ... وقتی به پایانش نگاه میکنم یه بغضی گلوم رو میگیره ...... دلم میخواد گریه کنم تا سبک تر بشم  
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:24  توسط دختر شب  | 

دیشب بعد از اینکه پست زدم عزیزکم اومد !! حال جسمیش زیاد مساعد نبود ولی بازم به خاطر من اومده بود چون میدونست منتظرش هستم ، وااااااییی خودش که نمیدونه چقدر دوسش دارم و برای من عزیزه ....
امروز صبح با خواهرم رفتیم درمانگاه که توی دفترچه ام آزمایش بنویسه و از اون طرف خودم تنهایی رفتم آزمایشگاه اقدسیه ...وقتی نوبتم شد رفتم تو دست چپم رو گذاشتم که ازش خون بگیره ... اولش یه کم دردم اومد ولی وسطاش دکتر گفت که احتمالا کمخونی داری چون خونت توی سرنگ نمیاد و از دست راستم هم خون گرفت !!! حالا نه که من خیلی خون دارم و قوی هستــــم باید اینطوری دستام سوراخ بشن ...
+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 4:46  توسط دختر شب  | 

سلاااام !!!!
بلآخره عروسی دخترخاله تموم شد ، تا حالا عروسی به این بی این بی بخاری نرفته بودم ... سالن هم خیلی کوچیک بود ، خود عروس هم از این بابت ناراحت بود واقعا حیف اون لباسای خشگلی که از سوریه گرفته بودم و تو این عروسی پوشیدم !!! بعد اتمام عروسی هم دنبال ماشین عروس راه افتادیم ولی از بس آقای داماد تند رانندگی میکرد همه ماشینا گمشون کردن و به سمت تهران اومدیم که ساعت 3 رسیدیم خونه که واقعا خسته بودم ... به دلیل خستگی بیش از حد دیگه پاتختیش هم نرفتم ...
هر سال یه بار باید بدنم رو چکاب کنم تا دوباره دچار کم خونی نشم ... اگه شد امروز صبح با خواهرم میریم آزمایش خون بدیممم . امشب عزیزکم نیومده چرا آخــــــه ؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 3:49  توسط دختر شب  | 

این چند وقت اتفاق خاصی نیفتاد .... فقط سرگرم خرید بودیم واسه مهمونی هایی که در پیش رو داریم .. فردا شب عروسی دخترخالمه که تو قزوینه ... موندیم چطوری این همه راه رو باید تحمل کنیم ... خونشون تهرانه ولی به خاطر فامیلای شوهرش قزوین عروسی رو گرفتن ( از الآن شوهر ذلیل شد رفت ) ..."آقای چند قیافه "هم بعد ِ این همه مدت بهم امروز ظهر زنگیده بود و رو منشی گوشیم هم پیغام گذاشته بود ولی چون گوشیش خوب آنتن نداده همش قطع و وصل شده و متوجه نشدم چی گفته .... واقعا از کار پسرا تعجب میکنم !!! تا وقتی که بهشون وفاداری بهت پشت میکنن !!وقتی تو هم گذاشتیشون کنار و بی محلیشون کردی دوباره سعی میکنن خودشون رو به آدم بچسبونن !!! واقعا از این کارشون سر در نمیارم ....!!! من دیگه نمیخوامش چون دیگه عزیزک خودم رو دارم و نمیخوام بهش بی وفایی کنم حس میکنم عزیزکم خیلی روحیش حساس شده چون با کوچیکترین حرف من بهش برمیخوره و کلی بینمون بحث پیش میاد ، البته شایدم یه جورای تقصیر من باشه که هر موضوعی رو بد مطرح میکنم ... امشبم نمیتونست بیاد که باهام حرف بزنه ولی کلی بهم سفارش کرده که تو مهمونی شیطونی نکنم و از این حرفا دیگه !!
به نظر من بزرگترین سرمایۀ زندگی هر کسی خانواده اش هست ، امروز دوباره تپش قلب گرفته بودم ( فکر کنم نشونه های عاشقیه )و نمیتونستم خودم رو آروم کنم ولی با حرفای قشنگ مامان عزیزم یه کم آروم شدم ... حالا میفهمم که چقدر حضورش توی زندگیم لازم و واجبه ... اگه یه لحظه پیشم نباشه میمیرم ... امیدوارم هیچ وقت سایه اش از زندگیم کم نشه ....
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 4:41  توسط دختر شب  | 

سلااااام !
چند روز هست که فرصت نکردم پست بزنم ، چندتا اتفاق افتاده که از اول همه رو تعریف میکنم .... بین ِ من و عزیزکم خیلی چیزا به وجود اومد و خیلی حرفا به هم زدیم .... من اعصابم این چند روز بدجور به هم ریخته بود ... پریروز عصر که از خواب بیدار شدم تحت تاثیر خوابایی که دیده بودم و همه اش مربوط به عزیزکم بود بدجور به هم ریخته بودم و یه بغض سنگین توی گلوم گیر کرده بود ... دلم میخواست همه چیز رو فراموش کنم و بیخیال همه چیز بشم ... به خاطر همین وقتی خواهرم گفت بریم سینما سریع قبول کردم .... نزدیک ترین سینما هم به خونمون سینما آستاراست ، وقتی اونجا رسیدیم حدود 5 نفر اونجا بودن ..... تازه فهمیدم وقتی میگن سینماها خلوت شده یعنی چی !!! حدود 20 دقیقه منتظر موندیم که بازم چندنفر دیگه اومدن که جمعا به 15 نفر میرسیدیم ... از بس که تو فکر این بودیم که یه جوری وقتمون رو پر کنیم یادمون رفته بود که اقلا بپرسیم اسم فیلمش چیه ؟؟!!! فیلم " مینای شهر خاموش " رو پرده اومد و کلا" ضد حال شد اساسی ..... از بس که فیلمش جذاب و جلب توجه کننده بود من همش تو فکر به سر میبردم ... فیلم که تموم شد چندتا پسر که اونطرف بودن گفتن : " آخیش چه خواب خوبی کردیم " ... واقعا همچین فیلمی جون میداد واسه خوابیدن و تو فکر فرو رفتن !!!! از اون طرف هم رفتیم همۀ پاساژ ها رو گشتیم و امامزاده صالح رفتیم و کلی دعا کردم دیگه 10 شب رسیدیم خونه ....حس میکردم دیگه تحمل هیچ چیز رو ندارم و میخوام تمام رابطه ام رو با عزیزکم تموم کنم ، به خاطر همین براش یه آف گذاشتم که " دلم می خواست بهانه ای باشی برای فراموش کردن همه چیز ، اما حالا دلم می خواهد بهانه ای باشد برای فراموش کردن تو ... "
دیگه هم شب پیشش نرفتم ولی بعدا که اینو خونده بود برام کلی آف گذاشته بود که با توجه به شناختی که ازش دارم فهمیدم که چقدر از لحاظ روحی به هم ریخته و حتی بهم گفته بود که من با کسی هستم که این حرف رو زدم !!!
خلاصه از کارم پشیمون شدم ولی خب منم طاقت اون حرفایی که قبل زده بود رو نداشتم و نمیتونستم تحمل کنم که جلوی چشم من با کسی باشه !!! شاید این حس من حس حسادت یا حس مالکیت و یا هر حس دیگه باشه ولی دست خودم نیست ، دلم میخواست که تحمل میکردم ولی اصلا برام قابل تحمل نبود ...خلاصه دوباره رابطۀ ما برگشت به همون رابطۀ اولیه ...... ازم قول گرفته که هیچ وقت تنهاش نذارم و کمکش کنم منم تا اونجا که ازم برمیاد کوتاهی نمیکنم و در کنارش میمونم ...
دیروز هم طبق معمول تا عصر خواب بودم که یه دفعه خواستگار خواهرم با موبایل از پایین ساختمون تلفن کردن که بیان خونمون !!!خواهرم نزدیک بود سکته بزنه !!! چون روز تعیین شده واسه خواستگاری رو اشتباهی متوجه شده بودن و 1 روز زود اومدن !!! تا به عمرمون این مدلی خواستگار خونمون نیومده بود !!! یه جورایی مثل سرزده محسوب میشه !!! ولی بازم خدا رو شکر همه چیز مرتبط بود .... من و خواهر کوچیکم هم که 3 ساعت تمام توی اتاق حبس بودیم ... ناهار هم نخورده بودم داشتم از گرسنگی غش میکردم که بلآخره جناب خواستگار ساعت 9 شب قصد کردن که تشریف ببرن ....
بابا هم که طبق معمول عصبانیه بابت این موضوع !!!
خب من از صبح تا حالا هیچی نخوردم بازم دارم از گشنگی غش میکنم برم دیگه ... فعلا
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 22:34  توسط دختر شب  | 

 
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.