|
|
|
|
|
با خودم فکر میکنم اگه کتابای روانشناسی نبود معلوم نبود چه بلایی سرم
میومد ... خوندن این نوع کتاباست که میتونه بهم یه کم آرامش بده ... امروز
واسم خیلی دلگیر بود ... نه تنها من بلکه خواهرم هم همین حس رو داشت...
گرچه اون از دل من خبر نداشت که چی توش میگذره .... امشبم یکی از کتابای
قدیمیم ( از دولت عشق ، نوشته کاترین پاندر ) رو آوردم و خوندم ....خیلی کتاب جالبیه پیشنهاد میکنم بخونیدش ....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 3:48 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
همه چیز تموم شد ... همه چیز .... گاهی تو زندگی به در بسته ایی بر میخوریم اونوقته که از زندگی نا امید و سیر میشیم ..... امشب خیلی گریه کردم... خیلی
..... برای خودم... برای زندگیم .... برای سرنوشتی که خدا برام در نظر
گرفته ... و گاهی از ته قلبم آرزو میکنم که ای کاش هیچ وقت به این دنیا
نمیومدم که بخوام این همه سختی رو ببینم و یا شاید اینجوری آزمایش بشم !! شاید این سیاهی و پایانی که در برابرمه نقطه ای باشد برای شروعی دوباره و فصلی جدید از زندگی !!! همش مربوط به عزیزکم نمیشه کلا هر نقطه از زندگی رو که میبینم جز غم برام چیزی نداره ... من ضعیف تر از اونی هستم که تحمل این چیزا رو داشته باشم ...... ای خدا تنهام نذار و کمکم کن ![]() گریه کن ، ای دختر شب ! گریه کن هر که با احساس باشد ، عاقبت خواهد شکست این جواب آن دل نازکتر از خواب قناری های توست تو مرا نمی فهمی که دل عاشق من چه غریبانه شکست تو به احساس غرور من و امثال من می مانی فقر احساس تو را می فهمم فقر احساس تو را می فهمم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 5:2 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
سلاام امروز تا 6 عصر خواب بودم ... اونم واسه این که کابوس دیدم وگرنه تا 12 شب خواب بودم بعد از اذان مغرب هم رفتیم بیرون برای شام و از اون طرف هم رفتیم سمت پایین شهر چون اون سمتا اصولا خیلی چراغونی میکنن و شلوغه
!! یه کم من و خواهرم از ماشین پیاده شدیم که چراغونیا رو ببینیم که یه
دفعه یه چیزی مثل سیگارت جلو پام انداختن که از ترسم 20 متر پریدم بالا
... کلا امروز خیلی حال روحیم به هم ریخته بود ولی وقتی برگشتیم خونه خیلی
سرحال بودم ... امشب بلآخره عزیزکم اومد ولی خونۀ خالش بود و نتونستیم خیلی باهام صحبت کنیم ... الانم رفت لالا ...... منم تا 7 میمونم بعد میرم چون عزیزکم گفته تا 7 بمونم منم حرفشو باید گوش کنم دیگه .....روز خوش!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 6:57 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ![]() دیروز اومدم کلی مطلب اینجا نوشتم ولی وقتی ثبت مطلب رو زدم همۀ مطالب یه دفعه پرید و خیلی ضد حال شد و دیگه حوصله نداشتم دوباره تایپ کنم ... دیگه هم فرصت نشد تا الآن .... دو شب پیش شب ِسرنوشت سازی بود !!! طبق معمول با عزیزکم میچتیدم که یه دفعه حرف از جدایی بینمون اومد .... هم من ناراحت شدم و هم عزیزکم ، چون جدایی از هم برامون سخته .. با این که میدونستیم یه
روز باید از هم جدا بشیم ولی بازم به دوستیمون با هم ادامه میدادیم و این
نشون دهندۀ علاقۀ بیش از حدمون نسبت به هم دیگه است اون روز به
پیشنهاد عزیزکم رفتیم نماز صبح بخونیم که از لحاظ روحی حالمون بهتر بشه
... سر سجادم یه دفعه بغضم پیش خالق خودم ترکید و از خدا عزیزکم را با
تمام وجودم خواستم ... بعد از نماز دوباره با هم حرف زدیم و دوتایی به یه
نتیجه ایی رسیدیم که تو خواب فقط باید میدیدم و
اون نتیجه این بود که در آینده با هم ازدواج کنیم !!! عزیزکم گفته برای
این که از جهت خانوادش مورد تایید قرار بگیرم باید چادر سرم کنم !!! با
این که خیلی سختمه ولی به خاطر علاقه و عشقمون قبول کردم ... من و عزیزکم از هر جهت که فکرش رو بکنید با هم تفاهم داریم به جز سن !! من و
اون تفاوت سنی زیادی داریم ....... نمیدونم چرا باید ما دو تا که تا این
حد از هم فاصله سنی داریم عاشق هم بشیم !! به نظر شما تفاوت سنی چقدر توی
ازدواج تاثیر داره ؟ با این که از لحاظ سنی از من خیلی کوچیکتره ولی درک و
شعور خیلی بالایی داره به حدی که من خودم گاهی متعجب میشم !!!دو شبه که با هم حرف نزدیم و بینهایت دلتنگش شدم ای کاش زودتر میومد ........ امروز هم از صبح رفتیم جهازبرون دختر خالم چندتا از فامیل ها هم اومده بودن که همگی با کمک هم جهیزیه رو چیدیم که خیلی خونش شیک و باکلاس شد ، غروب هم بابا
اومد دنبالمون ، کوچه و خیابون محله مون را اینقدر چراغونی و باحال کرده
بودن که آدم با تمام وجودش حس میکرد که جشن بزرگی برگزاره توی این شب
عزیز امیدوارم امام ولی عصر(عج) یادشون نره که عیدیه ما رو هم بدهند دیروز ظهر همون خواستگاره که هم محلمون هست به خونمون زنگید ...باباش با بابابم صحبت کرد و بابام توی رودربایستی قبول کرد که بیان خونمون واسه خواهرم ... ولی بعد از اون صحبت تلفنی بابا حسابی از لحاظ روحی به هم ریخته شد نمیدونم بابا انگار فکر میکنه که اگه دختراش مزدوج بشن واسه همیشه ازش جدا
میشن !!!امیدوارم همۀ جوونا خوشبخت بشن ... آمین !! بای بای ![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 4:35 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
سلااام امروز برعکس دیروز هیچ کار خاصی انجام ندادم ... از صبح تا 6 عصر خواب بودم ...شباکه با عزیزکم میچتم تا صبح ولی صبحا مجبورم میکنه که برم لالا که یه وقت مریض نشم ... خیلی به فکرمه به خاطر همین مهربونیاشم هست که تا این حد دوستش دارم ...دیروز یکی از هم محله ای هامون زنگید خونمون واسه خواستگاری از خواهرم ... عصر که بابا اومد خونه و مامان موضوع رو بهش گفت بابا اینقدر عصبانی شد که نگو ... نمیدونم علت اصلیه مخالفتش چیه
فقط میدونم بهونه های الکی میاره ... هر دفعه که یه خواستگار واسه خواهرم
پیدا میشه به کلی اخلاقش بد میشه و به زمین و زمان گیر میده ، چون میدونم
که نمیخواد دختراش مزدوج بشن !!! امروز هم به مامان گفته از این محل باید
بریم من دخترمو شوهر نمیدم ... دیروز کلا روز خواستگاری بود !! دختر خالم تا چند روز دیگه به سلامتی میره خونۀ بخت و
چون خیلی سرشون شلوغه قرار شد ما مواد غذایش رو از فروشگاه بخریم ... به
خاطر همین دیروز رفتیم فروشگاه شهروند فرمانیه کلی خرید کردیم ، حدود 4
ساعت اونجا بودیم ... مامان یه کم خسته شده بود و روی یه صندلی پیش یه
خانم مسن نشسته بود که کم کم شروع کردن به صحبت کردن با هم و بعد که
خریدمون تموم شد اومدیم بریم سمت ماشین که دیدم اون خانومه دنبال مامان
راه افتاده ...... بعدا مامان برامون گفت که شماره خونمون رو میخواست که
بیاد خواستگاری واسه خواهرم
ولی مامان مخالفت کرده ، اونم هی اصرار کرده که پسرم مایه دار و خوش اخلاق
و فلان و بساله ولی مامان بازم مخالفت کرده .... مامان هم از این قضیه
حسابی عصبانی شده بود !!! اصولا هر وقت که خواستگار میاد واسمون مامان و
بابا به هم میریزن !!! با این روحیه ایی که دارن من فکر میکنم سه تامون تا
آخر عمرمون بیخ ریششون موندیم ... فعلا ![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:27 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
سلاام !!
دیروز بعد از اینکه پستم رو زدم رفتم که به اصطلاح بخوابم .. ولی فقط کابوس دیدم امشب هم با عزیزکم دوباره کلی حرف زدم عزیزکم میگه که فقط یه کاری میتونه باهات داشته باشه و اونم اینه که دوستیش رو باهات از سر بگیره ...بعد از این حرفم حس کردم که ناراحت شد ... البته حق داره اگه اون هم همچین ماجرایی رو برام تعریف میکرد منم ناراحت میشدم ...خلاصه خدا آخر و عاقبت ما رو با این آقای گلزار ختم به خیر کنه یه لحظه یاد تمام لحظه های خوشم با "گلزار " میفتم و دلم براش بینهایت تنگ میشه
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 10:2 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
سلاام ... بازم یه روز دیگه ... بازم یه حرفای دیگه .... روحم خسته است ..
خیلی ... یه غمی رو تو وجودم حس میکنم ولی علتش رو نمیدونم ....ای خداا
کمکم کن ![]() این چند وقت حسابی با عزیزترینم حرف زدم ولی گاهی به ته فضیه که نگاه میکنم غم تمام وجودم رو میگیره ... هر چی میگذره بهش علاقه مندتر و وابسته تر میشم ... شاید بگین با خودتون که باید ازش فاصله بگیرم ولی دست خودم نیست نمیتونم ازش جدا بشم ... همه چیز رو به خدای خوبم واگذار کردم که هر طور که به صلاحمون هست واسمون تفدیر رو رقم بزنه .... مثلا من باید الآن خواب باشم ولی دلم بیقراره و نمیتونم استراحت کنم .... امروز عصر به خواهرم قول دادم که باهاش برم پاساژ که خرید کنیم ... از دیشب تا حالا بیدارم ولی دیگه باید کم کم برم لالا یکی از بچه های نت هم واسم ایمیل زده که من و خانوادم رو برای روز تولد امام زمان که تو خونشون جشن برپاست دعوت کرده ، خواهرم میگه که میخواد منو به این بهونه به مامانش نشون بده ولی مامان میگه اگه چشم مامانش بهت بخوره معلوم نیست چه بلایی سرت بیاره که دل پسرش رو بردی منم اون روز چندجا دعوتم و اصولا نمیتونم برم .. اگرم میتونستم هم اینقدر از این دل و جرات ها ندارم که همچین کاری رو بکنم . این شعر رو هم واسۀ عزیز دلم مینویسم داری پای مهرت رو به دلم وا میکنی خودت رو توی دلم خوب داری جا میکنی تو نبودی همه چیز سر میبرد حوصله ام رو تو فقط دیر اومدی تا بدزدی دلم رو احتمالا دارم عاشقت میشم دارم عادت میکنم دور و برم ببینمت فکر کنم دلم میخواد زیادتر ببینمت دست من به دست تو آره آره دل من به عشق تو آره آره من رو حیرون میکنی آره آره وای چه پریشون میکنی آره آره روز همگی خوش!!! ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:18 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
شب و روزم حسابی معکوس شده یعنی دقیقا ساعت 3 شب بیدار میشم و ظهر میخوابم
... از شب تا ظهر هم پای کام هستم واقعا خیلی خسته میشم مگه نه ؟؟ چند شبه وقت نشده با عزیزترینم درست و حسابی بچتم چون که مهمون داره و وقت نمیکنه ... منم گله ایی ندارم فقط دلتنگش میشم .. اگه شبی صدای خشگلش رو نشنوم اون شب بیقرارم چون خودش میدونه که چقدر وجودش برام آرامبخشه دارم به این فکر میکنم قبل از این که باهاش آشنا بشم با خودم تصمیم گرفته بودم که دیگه دل به کسی نبندم و به اصطلاح عاشقی نکنم ولی خب این دله دیگه نمیشه کاریش کرد یه دفعه دل به کسی میبنده
احساسم بهش با بقیه فرق میکنه یه جورای قلبش رو حس میکنم اونم همین احساس
رو به من داره ولی خب نباید بهم زیاد وابسته بشیم چون که یه روز چه بخوایم
چه نخوایم باید از هم جدا بشیم عزیزترینم دیشب میگفت نمیخوام به جدایی قکر کنم و منم یاد یه شعر افتادم که میگه : آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست ما هم قرار شد به آینده فکر نکنیم در اکنون جاودانه زندگی کنیم و از زمان حالمون لذت ببریم و نذاریم غم و غصۀ آینده زمان حالمون رو خراب کنه .... در عوض امشب با آبجی نتیم بعد از مدت ها چتیدم ، مثل یه خواهر واقعیم هم دوسش دارم و براش ارزش قایلم .... از این adslکه گرفتیم دارم نهایت استفاده رو میبرم هارد کام اگه منفجر نشه خوبه
هر چی دستم میاد دانلودش میکنم ، یه سایت جالب پیدا کردم که توش انواع و
اقسام تستای روانشناسی وجود داره ... منم از وقتی پیداش کردم دارم خودم رو
خفه میکنم از بس تست خودشناسی زدم
تست آیکیو رو هم زدم که شدم 118 که نمیدونم خوبه یا نه ؟... آدرسش رو
براتون میذارم که اگه دوست داشتین بهش یه سری بزنید و خودتون و توانایی
خودتون رو بهتر بشناسید http://www.tebyan.net/Index.aspx?pid=263 |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 6:32 توسط دختر شب
|
|
||