تبليغاتX
دختر شب

 

 به دلیل بدهی زیاد تلفن قراره تلفن قطع بشه احتمالا من دیگه به اینترنت دسترسی ندارم و دیگه خدا میدونه کی میتونم دوباره آپ کنم ...میدونم دلتون واسۀ حرفام میتنگه  چند روز پیش امیر بهم مسیج داد و بعدش بهم زنگ زد که یکی از دوستاشون توی صدا و سیماست و واسۀ بازی توی یه فیلم تاریخی به چند تا دختر جوون احتیاج دارن و امیر هم به من پیشنهاد داد که قبول کنم توی فیلم بازی کنم ، راستش من خودم از بازیگری خوشم نمیاد چون احساس میکنم بازیگرا کمبود شخصیت دارن و به خاطر همین قبول نکردم ولی قرار شد بازم با هم در ارتباط باشیم ولی من سعی میکنم که دلبسته اش نشم ، یه جورایی بازم 2 دل شدم ، میخوام یه بار شانسم رو امتحان کنم که بعدا در آینده پشیمون نشم . حدود چند ماه هست که تپش قلب گرفتم و حالا توی این چند وقت شدت گرفته به خاطر همین تصمیم گرفتم برم پیش دکتر . بهم 2 تا قرص آرام بخش معمولی داد ولی زیاد تاثیری نداره ... من همیشه از نویسندگی و شاعری خیلی خوشم میومد ولی همیشه فکر میکردم استعدادش رو ندارم به خاطر همین سمتش نمیرفتم حالا یکی از دوستای وبلاگ نویسم که شاعر هستن قرار شده توی شعر نوشتن کمکم کنن خدا رو چی دیدین شاید منم یه شاعر معروف شدم . برای شروع این یه نیم شعر رو در عرض 1 دقیقه گفتم . نظرتون رو بگید من جنبه اش رو دارم و انتقاد پذیرم

 

 

 

 

دو دلم خدای من 

ترکش کنم یا که بمانم؟

زندگی همین است شاید

دلم میگه باهاش باشم تا آخر

تو گوشم میگن ولش بکن تا ابد

تو بگو من به این دل چی بگم ؟


**************


 

زندگی همهمه ای از زیباییاست و من تنها ترینم

چه گویم از زندگی خود همین بس که که غم دارترینم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:14  توسط دختر شب  | 

 

دیروز عصر رفتیم بیرون و بعد از شام رفتیم خونۀ عزیز ، دایی در رو باز کرد ولی عزیز خواب بود یه کم صحبت کردیم و تلویزیون نگاه کردیم . دایی روانشناسی خونده . من فکر میکردم توی این مدت اعتماد به نفسم کم شده ولی دیشب که با دایی صحبت میکردم یه چیزی بهم گفت که به خودم امیدوار شدم . بهم گفت که اگه از 0 تا 20 بشه به اعتماد به نفس افراد نمره داد ، تو حتی 20 رو هم رد کردی و بالاتر رفتی . بهم گفت اعتماد به نفس فوق العاده ای داری .!!! خلاصه خوشحالم کرد . ساعت 3 اومدیم خونه و منم فقط کتاب خوندم و آهنگ گوش کردم تا صبح . صبح خوابیدم  عصر بود که بیدار شدم دیدیم صدای شلوغی از خونمون میاد میخواستم حاضر بشم برم بیرون که دیگه مهمونا ( خاله و پسرخاله و خانمش ) رفتن ، بعدش منم رفتم واسه مامان یه کم خرید کردم و کارت اینترنت بخرم ولی متاسفانه نداشت و بازم مجبورم شدم با شبکۀ هوشمند کانکت بشم .

دیروز توی کتاب به سوی کامیابی مطلبی رو خوندم که توی روحیه ام تاثیر داشت به خاطر همین تصمیم گرفتم این مطلب رو توی وبلاگم بذارم که هیچ وقت یادم نره ...

 

در یک تجربه علمی از صد نفر دانشجوی پزشکی خواسته شد که اثر دو دارو را بر روی خود آزمایش کنند . یکی از این داروها کپسول قرمز رنگی بود که به عنوان داروی بسیار محرک و ضد افسردگی قوی معرفی شد . داروی دیگر کپسول های آبی رنگی بود که به عنوان داروی بسیار آرام بخش و ضد التهاب معرفی گردید . امّا بدون اینکه کسی بداند داروهای داخل کپسول ها را بر عکس ریخته بودند ، یعنی کپسول های قرمز رنگ حاوی داروی آروم بخش و کپسول های آبی رنگ حاوی داروی محرک بود . با این حال در نیمی از دانشجویان آثار جسمی که ظاهر شد مطابق انتظار آنان بود . یعنی داروی محرک مانند داروی آرام بخش اثر کرده بود و بر عکس !!به این دانشجویان داروی واقعی داده شده بود نه داروی بی اثر . امّا ایمان آنها اثر شیمیای دارو را در بدن آنان از بین برده و حتی برعکس کرده بود . دکتر بیچر بعدها اظهار داشت " تاثیر دارو تنها ناشی از خواص شیمیای آن نیست ، بلکه اعتقاد بیمار به اثر بخشی و مفید بودن دارو نیز عامل بسیار مهمی است . "

 

« مصرف دارو همیشه لازم نیست ، امّا ایمان به مؤثر بودن معالجه همیشه لازم است .» نرمان کازینر  

 

« بیماری و سلامت ، بدبختی و سعادت ، و فقر و غنا ساختۀ ذهن ماست » ادموند اسپنسر

 

 

 

منم اگه حس میکنم که بیمارم فقط زادۀ ذهن خودمه ، میخوام این بیماری رو واسۀ همیشه از ذهن و فکرم پاکش کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 4:24  توسط دختر شب  | 

 

چند وقتی بود که یکی مدام به گوشیم میزنگید و ادعا میکرد که من اونو میشناسم و یا اینکه این خطم برای یکی دیگه بوده ، هر چی که بهش میگفتمم بابا این خط از اول برای خودم بوده باور نمیکرد و هر دفعه به یه دلیلی زنگ میزد یه مدت ازش بیخبر بودم تا این که امروز عصر با یه شمارۀ جدید بهم زنگ زد و منم جواب دادم . دوباره حرفای خودش رو میزد و منم که بد بین نتونستم باور کنم . ایندفعه بهم گفت من اوایل اشتباهی به گوشیه شما زنگ میزدم ولی حالا میخوام باهات بیشتر آشنا بشم چون عاشق صدات شدم !!! ( به حق چیزای ندیده ) منم گفتم این همه صدا خشگل بیرون فراوونه چرا من ؟ اونم گفت چون خیلی دختر سختی هستی از این خوشم اومده که محل نمیذاری ... منم که یه کم شکم برده بود که کی میتونه باشه و به اصطلاح فضولیم گل کرده بود یه کم باهاش حرف زدم و فهمیدم که چند سال از من کوچیکتره منم بهش گفتم برو یه چند سال توی زودپز هر وقت هم سن من شدی بیا باهام دوست بشیم  ... هر چی میخوام تنها باشم انگار نمیشه ، یکی میره یکی دیگه میاد تا اون یکی رو میذاری کنار سر و کلۀ یه فرد جدید پیدا میشه خلاصه از دست این مزاحم تلفنیا بهتره که گوشیم شبانه روز خاموش باشه . یه کتاب گرفتم از کتابخونه به اسم « به سوی کامیابی» نوشتۀ آنتونی رابینز . با این که فقط چند صفحۀ اولش رو خوندم ولی توی روحیه ام تاثیر داشتش . اگه شما هم خدایی نکرده به وضعیت من دچار شدید توصیه میکنم این کتاب رو بخونید وسعی کنید که توی زندگی شخصیتون به کار ببندید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:41  توسط دختر شب  | 

 

سلام .ممنونم از دوستان عزیزی که برام کامنت میذارن و بهم دلگرمی میدن

امروز یه کم وضعیت بهتر بود . در واقع چه بخوام و چه نخوام زندگی همینه شاید من خیلی به خودم سخت میگیرم و همین که خودم رو توی خونه حبس کردم باعث شده صبرم تموم بشه و نتونم شرایط رو تحمل کنم

امشب یه تفال به حافظ زدم ، حافظ عزیز هم به من روی خوش نشون داد

 

سرو چمن

                                                                                                                  خدا خداچو صورت ابروی دلگشای تو بست                                                           

                 گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست

مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند            

                  زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست      

زکار ما و دل غنچه صد گره بگشود                 

                  نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست      

مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد

                  ولی چه سود که سر رشته در رضای تو بست   

چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن

                   که عهد با سر زلف گره گشای تو بست

تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال

                   خطا نگر که دل امید در وفای تو بست    

زدست جور تو گفتم زشهر خواهم رفت

                   به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست   

 

معنی فال : کارهایت به سر و سامان می رسد و بخت و اقبال به شما رو می کند ، به حرف های دیگران زیاد اهمیت ندهید . شما پیگیر کارهای خودتان باشید .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:57  توسط دختر شب  | 

 

 

از این دنیا خیلی سیرم خیلییییییییییی . دلم میخواد امشب که چشمامو رو هم میذارم و میخوابم دیگه بیدار نشم تنها آرزوم همینه . خدایا دست روی هر هدف و آرزویی که گذاشتم من رو یه طوری ازش دور کردی باور کن دیگه صبرم تموم شده فقط همین یه آرزو رو دارم که دیگه عمر زندگیم هر چه زودتر تموم بشه شاید این آرزوم رو برآورده کنی ...شما هم دعا کنید این آرزوم برآورده بشه

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:36  توسط دختر شب  | 

 

امشب حرفی واسه گفتن ندارم . امشب هم مثل شبای دیگه گذشت . باید زودتر بخوابم فردا میخوام بعد از مدتها برم استخر . فعلا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:8  توسط دختر شب  | 

 


امروز چند بار امیر به گوشیم زنگ زد با این که دلم براش تنگ شده بود ولی حوصله نداشتم چون میترسیدم همه چیز رو تموم کنم .بلآخره جواب آخرین تماسش رو دادم بعد از یه کم احوال پرسی ازم پرسید چرا بهم زنگ نمیزنی یه حالی ازم بپرسی ؟با این که خیلی سختم بود ولی دیگه آب پاکی رو روی دستش ریختم و بهش گفتم نمیخوام رابطمون بیش از این ادامه داشته باشه ...ازم علتش رو پرسید و منم گفتم همونطور که تو یه روز رفتی و احساسات من رو نادیده گرفتی هیچ تضمینی نیست که دوباره اینکار رو انجام بدی اونوقت این وسط من ضربه میخورم چون من زود وابسطه میشم و این که یه کم میخوام تنها باشم مثل اون روزا که تو میگفتی میخوام تنها باشم تا خود واقعیم رو پیدا کنم . امیر هم یه کم نصیحتم کرد و گفت سعی کن زیاد تنها نباشی و فکر و خیال نکنی با دوستات بیرون برو و بذار دور و ورت شلوغ باشه و بعدش برای آخرین بار از هم خداحافظی کردیم . فکر نمیکردم هیچ وقت اینقدر راحت بخوام از امیر چشم بپوشم ...کسی که وقتی واسه یه مدت کوتاهی که رفت واسش دلتنگی میکردم...سمیرا میگه پسری که یه بار میره و احساسات تو رو نادیده میگیره نباید ازش انتظاری داشت که دوباره این کار رو انجام نده . با این حرفاش تو دلم رو خالی میکرد و گرنه من امیر رو دوسش داشتم و سعی کردم ازش بگذرم رو این حساب منم اون حرفا رو بهش زدم نظر شما چیه ؟




 

حیف ِ تو بود ....

خورشید خاموش از پشت شیشه

 تصویر این شهر دلگیر همیشه

 شهر غریبه دلهای غمگین

 هوای بی تو هوای سنگین

 خونۀ بی تو مثل یه زندون

 حیف ِمن و تو حیف ِعشقمون

 حیف ِتو بود حیف ِتو بود ای گل من

عشق اگه بود عشق ِتو بود ای گل من

 حیف ِتو بود حیف ِتو بود ای فلب ِمن

 آخر جادۀ عاشقی تنها شدن

گفتی خداحافظ گفتم خداحافظ

 گفتی پشیمونی گفتم که هرگز

نفس بریده دستای لرزون

 اشک توی چشمام حیف، نگفتم بمون

غم ِیه عاشق غم ِکمی نیست

چه فایده ازش وقتی کسی نیست

درد یه عاشق درد کمی نیست

چه فایده ازش وقتی کسی نیست

حیف ِتو بود حیف ِتو بود ای گل ِمن

عشق اگه بود عشق ِتو بود ای گل ِمن

حیف ِتو بود حیف تو بود بر باد بری

مثل یه قصۀ کهنه شده از یاد بری

گفتی : خداحافظ !!

گفتم : خداحافظ !!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:28  توسط دختر شب  | 

امروز عصر از خواب با یه دنیا استرس بیدار شدم و بعدش رفتیم خونه ی پسر عمو به خاطر قدم نو رسیده کلی مهمون داشتن . با این که دور و ورم شلوغ بود ولی افکار منفی من رو رها نمیکردن
یک ساعت بعد که از خونشون بیرون اومدیم رفتیم امامزاده ۵ تن وقتی اونجا میرم یه حس آرامش بهم دست میده و یه کم آروم میشم .این حس آرامش رو حاضر نیستم با هیچ چیز توی این دنیا عوض کنم . یه کتاب گرفتم درباره ی آرامش و با فاطی یه کم تنفس درست رو مخصوص آرامش هست رو تمرین کردیم که خیلی حالم بهتر شد . فهمیدم که خودم باید به خودم کمک کنم هیچی نمیتونه به جز خودم من رو آروم کنه . تصمیم گرفتم از چیزها و کسانی که موجب استرسم میشن دوری کنم .شما هم واسه من دعا کنید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:56  توسط دختر شب  | 

 

سلام امشب اولین پست توی وبلاگ جدیدمه ، آدرس اینجا رو به کسی ندادم . میخوام اینجا حرفای دلم رو بزنم . حرفایی که از بقیه پنهون کردم . به نوعی دفتر خاطراتمه


امروز عصر با سمیرا رفتیم نمایشگاه کتاب فوق العاده شلوغ بود سیمرا یه کم کتاب درسی خرید و منم یه سری کتابای روانشناسی گرفتم تا بلکه خوندن این نوع کتابا بهم آرامش بده هر چه قدر که توی جمع باشم و دورم شلوغ تر باشه بیشتر احساس تنهایی میکنم . نمیدونم چم شده و از همه ی آدما بیزار شدم آدمایی مثل پرهام باعث میشن من اعتمادم رو نسبت به همه از دست بدم و فکر کنم که همه مثل اون دو رو و بیوفا هستن . این چند وقت اصلا حوصله ی امیر رو هم نداشتم و تمام این دو روز گوشیم به طور کل خاموش بود میخوام فعلا تنها باشم تنهای تنها پس درود بر تنهایی ..




 

دلم گرفته ای خدا

دنیا برام یه زندونه

ببین تو این دنیای تو

کسی با من نمی مونه

می خوام بگم خسته شدم

از این همه غریبه ها

چرا نمی شه من بیام

پیش ِتو ای خدا خدا

...............

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:26  توسط دختر شب  | 

 
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.