|
|
|
|
|
خدایا یعنی میشه یه روزی برسه که دیگه این جور غصه ها سراغم نیاد و بشم همون دختری که 2 سال پیش بودم ... حتی دردهای اون موقع هم برام شیرین بود ...ولی حتی خوشحالی های الآن برام اشک آورن .... آخه یه نفر چقدر میتونه صبر داشته باشه .... صبر منم دیگه تموم شده ..... توی این مدت اینقدر تغییر کردم که نه تنها برای خانواده ام حتی برای خودم غریبه ام .... ای کاش همه چیز بر می گشت به همون وضعیت 2 سال قبل ... ای کاش ... ![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 0:30 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خیلی خ و ش ح ا ل م امشب
بعد افطار خواستگار خواهرم به صورت رسمی اومدن خونمون ... از ترس این که
مثل ِ اون دفعه زود نیان 30 دقیقه زودتر حاضر شدیم ولی اونا سر ساعت تعیین
شده اومدن ... خیلی خونگرم تر و خوش برخورد تر از اونی بودن که فکر میکردم
..... هیچ وقت فکر نمیکردم مراسمشون به این راحتی برگزار بشه ... مهریه رو
تعیین کردن و قرار شد که خواهرم و دامادمون برن آزمایش بدن که برای مراسم
بله برون آماده بشیم .. انشاالله که خوشبخت بشن چند وقت پیش مسئله ی دوستیم با عزیزترینم رو به یه مشاور گفتم و بعد از کلی صحبت کردن مشاور گفت فقط در صورتی ادامۀ رابطه تون مجاز هست که به ازدواج بخواد منجر بشه .... در کل 2 راه جلوی روم گذاشت : 1- هر چه سریع تر دوستیمون رو کم و کم تر کنیم . 2- با هم ازدواج کنیم مشاور گفت درسته که سال تفاوت سنی دارید ولی اگه از جهات دیگه تفاهم لازم رو داشته باشید براتون مشکلی ایجاد نمیکنه ... بهم گفت باید بهش پیشنهاد ازدواج بدم ... اگه واقعا دوستم داشته باشه پیشنهادم رو قبول میکنه و اگه واقعا دوستم نداشته باشه کلی بهونه میاره و میفهمی که واقعا عاشق نیستش و راحت میتونی ازش جدا بشی ... خلاصه طبق معمول حرف از جدایی بینمون بود ولی میدیدم عزیزترینم نمیخواد و نمیزاره که تموم بشه ... خلاصه حرف این مشاوره توی گوشم بود و یه جورایی می خواستم میزان عشقش رو بسنجم و هم اینکه دیدم مشاوره بد هم نمیگه ما میتونیم ازدواج کنیم و واسه همینم دلم رو به دریا زدم و بهش پیشنهاد ازدواج دادم
کی فکرشو میکرد من دختر ِ به این خجالتی به یه پسر پیشنهاد ازدواج بدم ...
خودم هنوز توی شوکش دارم به سر میبرم ... عزیزترینم هم اولش شوکه شد بعدش
هم کلی بهونه آورد و در اخر راضی شد و گفت باید به خانوادش بگه که اونا هم
راضی بشن .... بعضی اوقات یه حرفی میزنه میترسم که نکنه خوشبخت نشیم با هم
... ولی خداییش خیلی دوستش دارم ... چه به هم برسیم و چه یه روز از هم جدا
بشیم ... به هر حال واسه من عزیزترینه .... نمیدونم تصمیم درستی گرفتم یا
نه ؟!!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 2:4 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
تولــــــد تولـــــــــد تولـــــــــــدم مبارکــــــــــ
.. 20 شهریور تولدم بود البته یه چند ساعته که از این روز خارج شدیم ،
امسال خیلی سورپرایز شدم ... راستش چند روز پیش سر موضوعی با عزیزکم قهر
کردم به حدی از دستش ناراحت شدم که نمیخواستم ادامه بدم ..... ولی زود
پشیمون شدم چون طاقت نداشتم که به خاطر من وضعیت جسمی و روحیش به هم بریزه
... اون شب شب به یاد ماندنی برام شد چون توی وبش برام یه جشن گرفته بود و
کلی بهم تبریک گفت و حتی بهم یه کارت شارژ سیم کارت هدیه داد ... به حدی
بهم محبت کرد که تمام حرفای گذشتمون رو از یادم بردم .... توی خونه هم
سورپرایزم کردن واسم کادوی خیلی خشگلی خریده بودن ... یکی از دوستام هم
توی وبش برام جشن گرفته بود ... کلی از دوستام هم توسط مسیج تبریک گفتن
... فکر نمیکردم که کسی روز تولدمه یادش باشه ولی برعکس خیلیا متعجبـــم
کردن ... امروزم افطاری خونۀ یکی از معلما دعوت بودم با خواهرم ...رفتنه برای اولین بار خواستگار خواهرم رو تو خیابون دیدم ... به نظرم خیلی خوبه و واقعا به هم میان ... امیدوارم که خوشیخت بشن ... توی مهمونی خیلی از همکارا و دوستای قدیمی رو دیدم ... برام خوشایند بود ... ساعت 11 شب هم اومدیم خونه ... الآن هم با عزیزکـــم هستم... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 3:20 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی دلـــــــــم گرفته ، از خودم .... از سرنوشت .... از روزگار .... در
واقع این وسط تقصیر هیچکی نیست ... ولی یه جورای دارم نابود میشم ......
وفتی به پایانش نگاه میکنم که باید یه روز از عزیزکم جدا بشم حال روحیم به
هم میریزه .... بازم در مورد این موضوع بینمون بحث بوجود اومده ... فکر
میکنه وقتی زمان ازدواجم برسه من میتونم راحت فراموشش کنم و از یادش ببرم
!! .. واسه من اون لحظه خیلی سخته .... می خواستم که رابطمون رو کمتر و
کمتر کنم که وابستگیمون بیشتر از این نشه ولی بدتر قلبش رو شکوندم که از
خودم و حرفم بدم اومد .... ای خدا بگو چی کار کنیم ؟ چرا ما که این همه
تفاوت سنی داریم ونمیتونیم با هم ازدواج کنیم این همه عشق و علاقه بینمون
وجود داره
؟؟ !! هر کاری کردیم که کمتر بشه نشد و روز به روز بیشتر هم شد ... وقتی
به پایانش نگاه میکنم یه بغضی گلوم رو میگیره ...... دلم میخواد گریه کنم
تا سبک تر بشم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:24 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب بعد از اینکه پست زدم عزیزکم اومد
!! حال جسمیش زیاد مساعد نبود ولی بازم به خاطر من اومده بود چون میدونست
منتظرش هستم ، وااااااییی خودش که نمیدونه چقدر دوسش دارم و برای من عزیزه
.... امروز صبح با خواهرم رفتیم درمانگاه که توی دفترچه ام آزمایش بنویسه و از اون طرف خودم تنهایی رفتم آزمایشگاه اقدسیه ...وقتی نوبتم شد رفتم تو دست چپم رو گذاشتم که ازش خون بگیره ... اولش یه کم دردم اومد ولی وسطاش دکتر گفت که احتمالا کمخونی داری چون خونت توی سرنگ نمیاد و از دست راستم هم خون گرفت !!! حالا نه که من خیلی خون دارم و قوی هستــــم باید اینطوری دستام سوراخ بشن ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 4:46 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
سلاااام !!!! بلآخره عروسی دخترخاله تموم شد ، تا حالا عروسی به این بی این بی بخاری نرفته بودم ... سالن هم خیلی کوچیک بود ، خود عروس هم از این بابت ناراحت بود واقعا حیف اون لباسای خشگلی که از سوریه گرفته بودم و تو این عروسی پوشیدم !!! بعد اتمام عروسی هم دنبال ماشین عروس راه افتادیم ولی از بس آقای داماد تند رانندگی میکرد همه ماشینا گمشون کردن و به سمت تهران اومدیم که ساعت 3 رسیدیم خونه که واقعا خسته بودم ... به دلیل خستگی بیش از حد دیگه پاتختیش هم نرفتم ... هر سال یه بار باید بدنم رو چکاب کنم تا دوباره دچار کم خونی نشم ... اگه شد امروز صبح با خواهرم میریم آزمایش خون بدیممم . امشب عزیزکم نیومده چرا آخــــــه ؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 3:49 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
این چند وقت اتفاق خاصی نیفتاد .... فقط سرگرم خرید بودیم واسه مهمونی
هایی که در پیش رو داریم .. فردا شب عروسی دخترخالمه که تو قزوینه ...
موندیم چطوری این همه راه رو باید تحمل کنیم ... خونشون تهرانه ولی به
خاطر فامیلای شوهرش قزوین عروسی رو گرفتن ( از الآن شوهر ذلیل شد رفت
) ..."آقای چند قیافه "هم بعد ِ این همه مدت بهم امروز ظهر زنگیده بود و رو منشی گوشیم
هم پیغام گذاشته بود ولی چون گوشیش خوب آنتن نداده همش قطع و وصل شده و
متوجه نشدم چی گفته
.... واقعا از کار پسرا تعجب میکنم !!! تا وقتی که بهشون وفاداری بهت پشت
میکنن !!وقتی تو هم گذاشتیشون کنار و بی محلیشون کردی دوباره سعی میکنن
خودشون رو به آدم بچسبونن !!! واقعا از این کارشون سر در نمیارم ....!!! من دیگه نمیخوامش چون دیگه عزیزک خودم رو دارم و نمیخوام بهش بی وفایی کنم حس میکنم عزیزکم خیلی روحیش حساس شده چون با کوچیکترین حرف من بهش
برمیخوره و کلی بینمون بحث پیش میاد ، البته شایدم یه جورای تقصیر من باشه
که هر موضوعی رو بد مطرح میکنم ... امشبم نمیتونست بیاد که باهام حرف بزنه ولی کلی بهم سفارش کرده که تو مهمونی شیطونی نکنم و از این حرفا دیگه !! ![]() به نظر من بزرگترین سرمایۀ زندگی هر کسی خانواده اش هست ، امروز دوباره تپش قلب گرفته بودم ( فکر کنم نشونه های عاشقیه
)و نمیتونستم خودم رو آروم کنم ولی با حرفای قشنگ مامان عزیزم یه کم آروم
شدم ... حالا میفهمم که چقدر حضورش توی زندگیم لازم و واجبه ... اگه یه
لحظه پیشم نباشه میمیرم ... امیدوارم هیچ وقت سایه اش از زندگیم کم نشه .... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 4:41 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
سلااااام ! چند روز هست که فرصت نکردم پست بزنم ، چندتا اتفاق افتاده که از اول همه رو تعریف میکنم .... بین ِ من و عزیزکم خیلی چیزا به وجود اومد و خیلی حرفا به هم زدیم .... من اعصابم این چند روز بدجور به هم ریخته بود ... پریروز عصر که از خواب بیدار شدم تحت تاثیر خوابایی که دیده بودم و همه اش مربوط به عزیزکم بود بدجور به هم ریخته بودم و یه بغض سنگین توی گلوم گیر کرده بود ... دلم میخواست همه چیز رو فراموش کنم و بیخیال همه چیز بشم ... به خاطر همین وقتی خواهرم گفت بریم سینما سریع قبول کردم .... نزدیک ترین سینما هم به خونمون سینما آستاراست ، وقتی اونجا رسیدیم حدود 5 نفر اونجا بودن ..... تازه فهمیدم وقتی میگن سینماها خلوت شده یعنی چی !!! حدود 20 دقیقه منتظر موندیم که بازم چندنفر دیگه اومدن که جمعا به 15 نفر میرسیدیم ... از بس که تو فکر این بودیم که یه جوری وقتمون رو پر کنیم یادمون رفته بود که اقلا بپرسیم اسم فیلمش چیه ؟؟!!! فیلم " مینای شهر خاموش " رو پرده اومد و کلا" ضد حال شد اساسی ..... از بس که فیلمش جذاب و جلب توجه کننده بود من همش تو فکر به سر میبردم ... فیلم که تموم شد چندتا پسر که اونطرف بودن گفتن : " آخیش چه خواب خوبی کردیم " ... واقعا همچین فیلمی جون میداد واسه خوابیدن و تو فکر فرو رفتن !!!! از اون طرف هم رفتیم همۀ پاساژ ها رو گشتیم و امامزاده صالح رفتیم و کلی دعا کردم
دیگه 10 شب رسیدیم خونه ....حس میکردم دیگه تحمل هیچ چیز رو ندارم و
میخوام تمام رابطه ام رو با عزیزکم تموم کنم ، به خاطر همین براش یه آف
گذاشتم که " دلم می خواست بهانه ای باشی برای فراموش کردن همه چیز ، اما
حالا دلم می خواهد بهانه ای باشد برای فراموش کردن تو ... " دیگه هم شب پیشش نرفتم ولی بعدا که اینو خونده بود برام کلی آف گذاشته بود که با توجه به شناختی که ازش دارم فهمیدم که چقدر از لحاظ روحی به هم ریخته و حتی بهم گفته بود که من با کسی هستم که این حرف رو زدم !!! خلاصه از کارم پشیمون شدم ولی خب منم طاقت اون حرفایی که قبل زده بود رو نداشتم و نمیتونستم تحمل کنم که جلوی چشم من با کسی باشه
!!! شاید این حس من حس حسادت یا حس مالکیت و یا هر حس دیگه باشه ولی دست
خودم نیست ، دلم میخواست که تحمل میکردم ولی اصلا برام قابل تحمل نبود
...خلاصه دوباره رابطۀ ما برگشت به همون رابطۀ اولیه ...... ازم قول گرفته
که هیچ وقت تنهاش نذارم و کمکش کنم منم تا اونجا که ازم برمیاد کوتاهی
نمیکنم و در کنارش میمونم ... دیروز هم طبق معمول تا عصر خواب بودم که یه دفعه خواستگار خواهرم با موبایل از پایین ساختمون تلفن کردن که بیان خونمون !!!خواهرم نزدیک بود سکته بزنه !!! چون روز تعیین شده واسه خواستگاری رو اشتباهی متوجه شده بودن و 1 روز زود اومدن !!! تا به عمرمون این مدلی خواستگار خونمون نیومده بود !!! یه جورایی مثل سرزده محسوب میشه !!! ولی بازم خدا رو شکر همه چیز مرتبط بود .... من و خواهر کوچیکم هم که 3 ساعت تمام توی اتاق حبس بودیم ... ناهار هم نخورده بودم داشتم از گرسنگی غش میکردم که بلآخره جناب خواستگار ساعت 9 شب قصد کردن که تشریف ببرن .... بابا هم که طبق معمول عصبانیه بابت این موضوع !!! خب من از صبح تا حالا هیچی نخوردم بازم دارم از گشنگی غش میکنم برم دیگه ... فعلا |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 22:34 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
با خودم فکر میکنم اگه کتابای روانشناسی نبود معلوم نبود چه بلایی سرم
میومد ... خوندن این نوع کتاباست که میتونه بهم یه کم آرامش بده ... امروز
واسم خیلی دلگیر بود ... نه تنها من بلکه خواهرم هم همین حس رو داشت...
گرچه اون از دل من خبر نداشت که چی توش میگذره .... امشبم یکی از کتابای
قدیمیم ( از دولت عشق ، نوشته کاترین پاندر ) رو آوردم و خوندم ....خیلی کتاب جالبیه پیشنهاد میکنم بخونیدش ....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 3:48 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
همه چیز تموم شد ... همه چیز .... گاهی تو زندگی به در بسته ایی بر میخوریم اونوقته که از زندگی نا امید و سیر میشیم ..... امشب خیلی گریه کردم... خیلی
..... برای خودم... برای زندگیم .... برای سرنوشتی که خدا برام در نظر
گرفته ... و گاهی از ته قلبم آرزو میکنم که ای کاش هیچ وقت به این دنیا
نمیومدم که بخوام این همه سختی رو ببینم و یا شاید اینجوری آزمایش بشم !! شاید این سیاهی و پایانی که در برابرمه نقطه ای باشد برای شروعی دوباره و فصلی جدید از زندگی !!! همش مربوط به عزیزکم نمیشه کلا هر نقطه از زندگی رو که میبینم جز غم برام چیزی نداره ... من ضعیف تر از اونی هستم که تحمل این چیزا رو داشته باشم ...... ای خدا تنهام نذار و کمکم کن ![]() گریه کن ، ای دختر شب ! گریه کن هر که با احساس باشد ، عاقبت خواهد شکست این جواب آن دل نازکتر از خواب قناری های توست تو مرا نمی فهمی که دل عاشق من چه غریبانه شکست تو به احساس غرور من و امثال من می مانی فقر احساس تو را می فهمم فقر احساس تو را می فهمم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 5:2 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
سلاام امروز تا 6 عصر خواب بودم ... اونم واسه این که کابوس دیدم وگرنه تا 12 شب خواب بودم بعد از اذان مغرب هم رفتیم بیرون برای شام و از اون طرف هم رفتیم سمت پایین شهر چون اون سمتا اصولا خیلی چراغونی میکنن و شلوغه
!! یه کم من و خواهرم از ماشین پیاده شدیم که چراغونیا رو ببینیم که یه
دفعه یه چیزی مثل سیگارت جلو پام انداختن که از ترسم 20 متر پریدم بالا
... کلا امروز خیلی حال روحیم به هم ریخته بود ولی وقتی برگشتیم خونه خیلی
سرحال بودم ... امشب بلآخره عزیزکم اومد ولی خونۀ خالش بود و نتونستیم خیلی باهام صحبت کنیم ... الانم رفت لالا ...... منم تا 7 میمونم بعد میرم چون عزیزکم گفته تا 7 بمونم منم حرفشو باید گوش کنم دیگه .....روز خوش!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 6:57 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ![]() دیروز اومدم کلی مطلب اینجا نوشتم ولی وقتی ثبت مطلب رو زدم همۀ مطالب یه دفعه پرید و خیلی ضد حال شد و دیگه حوصله نداشتم دوباره تایپ کنم ... دیگه هم فرصت نشد تا الآن .... دو شب پیش شب ِسرنوشت سازی بود !!! طبق معمول با عزیزکم میچتیدم که یه دفعه حرف از جدایی بینمون اومد .... هم من ناراحت شدم و هم عزیزکم ، چون جدایی از هم برامون سخته .. با این که میدونستیم یه
روز باید از هم جدا بشیم ولی بازم به دوستیمون با هم ادامه میدادیم و این
نشون دهندۀ علاقۀ بیش از حدمون نسبت به هم دیگه است اون روز به
پیشنهاد عزیزکم رفتیم نماز صبح بخونیم که از لحاظ روحی حالمون بهتر بشه
... سر سجادم یه دفعه بغضم پیش خالق خودم ترکید و از خدا عزیزکم را با
تمام وجودم خواستم ... بعد از نماز دوباره با هم حرف زدیم و دوتایی به یه
نتیجه ایی رسیدیم که تو خواب فقط باید میدیدم و
اون نتیجه این بود که در آینده با هم ازدواج کنیم !!! عزیزکم گفته برای
این که از جهت خانوادش مورد تایید قرار بگیرم باید چادر سرم کنم !!! با
این که خیلی سختمه ولی به خاطر علاقه و عشقمون قبول کردم ... من و عزیزکم از هر جهت که فکرش رو بکنید با هم تفاهم داریم به جز سن !! من و
اون تفاوت سنی زیادی داریم ....... نمیدونم چرا باید ما دو تا که تا این
حد از هم فاصله سنی داریم عاشق هم بشیم !! به نظر شما تفاوت سنی چقدر توی
ازدواج تاثیر داره ؟ با این که از لحاظ سنی از من خیلی کوچیکتره ولی درک و
شعور خیلی بالایی داره به حدی که من خودم گاهی متعجب میشم !!!دو شبه که با هم حرف نزدیم و بینهایت دلتنگش شدم ای کاش زودتر میومد ........ امروز هم از صبح رفتیم جهازبرون دختر خالم چندتا از فامیل ها هم اومده بودن که همگی با کمک هم جهیزیه رو چیدیم که خیلی خونش شیک و باکلاس شد ، غروب هم بابا
اومد دنبالمون ، کوچه و خیابون محله مون را اینقدر چراغونی و باحال کرده
بودن که آدم با تمام وجودش حس میکرد که جشن بزرگی برگزاره توی این شب
عزیز امیدوارم امام ولی عصر(عج) یادشون نره که عیدیه ما رو هم بدهند دیروز ظهر همون خواستگاره که هم محلمون هست به خونمون زنگید ...باباش با بابابم صحبت کرد و بابام توی رودربایستی قبول کرد که بیان خونمون واسه خواهرم ... ولی بعد از اون صحبت تلفنی بابا حسابی از لحاظ روحی به هم ریخته شد نمیدونم بابا انگار فکر میکنه که اگه دختراش مزدوج بشن واسه همیشه ازش جدا
میشن !!!امیدوارم همۀ جوونا خوشبخت بشن ... آمین !! بای بای ![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 4:35 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
سلااام امروز برعکس دیروز هیچ کار خاصی انجام ندادم ... از صبح تا 6 عصر خواب بودم ...شباکه با عزیزکم میچتم تا صبح ولی صبحا مجبورم میکنه که برم لالا که یه وقت مریض نشم ... خیلی به فکرمه به خاطر همین مهربونیاشم هست که تا این حد دوستش دارم ...دیروز یکی از هم محله ای هامون زنگید خونمون واسه خواستگاری از خواهرم ... عصر که بابا اومد خونه و مامان موضوع رو بهش گفت بابا اینقدر عصبانی شد که نگو ... نمیدونم علت اصلیه مخالفتش چیه
فقط میدونم بهونه های الکی میاره ... هر دفعه که یه خواستگار واسه خواهرم
پیدا میشه به کلی اخلاقش بد میشه و به زمین و زمان گیر میده ، چون میدونم
که نمیخواد دختراش مزدوج بشن !!! امروز هم به مامان گفته از این محل باید
بریم من دخترمو شوهر نمیدم ... دیروز کلا روز خواستگاری بود !! دختر خالم تا چند روز دیگه به سلامتی میره خونۀ بخت و
چون خیلی سرشون شلوغه قرار شد ما مواد غذایش رو از فروشگاه بخریم ... به
خاطر همین دیروز رفتیم فروشگاه شهروند فرمانیه کلی خرید کردیم ، حدود 4
ساعت اونجا بودیم ... مامان یه کم خسته شده بود و روی یه صندلی پیش یه
خانم مسن نشسته بود که کم کم شروع کردن به صحبت کردن با هم و بعد که
خریدمون تموم شد اومدیم بریم سمت ماشین که دیدم اون خانومه دنبال مامان
راه افتاده ...... بعدا مامان برامون گفت که شماره خونمون رو میخواست که
بیاد خواستگاری واسه خواهرم
ولی مامان مخالفت کرده ، اونم هی اصرار کرده که پسرم مایه دار و خوش اخلاق
و فلان و بساله ولی مامان بازم مخالفت کرده .... مامان هم از این قضیه
حسابی عصبانی شده بود !!! اصولا هر وقت که خواستگار میاد واسمون مامان و
بابا به هم میریزن !!! با این روحیه ایی که دارن من فکر میکنم سه تامون تا
آخر عمرمون بیخ ریششون موندیم ... فعلا ![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:27 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
سلاام !!
دیروز بعد از اینکه پستم رو زدم رفتم که به اصطلاح بخوابم .. ولی فقط کابوس دیدم امشب هم با عزیزکم دوباره کلی حرف زدم عزیزکم میگه که فقط یه کاری میتونه باهات داشته باشه و اونم اینه که دوستیش رو باهات از سر بگیره ...بعد از این حرفم حس کردم که ناراحت شد ... البته حق داره اگه اون هم همچین ماجرایی رو برام تعریف میکرد منم ناراحت میشدم ...خلاصه خدا آخر و عاقبت ما رو با این آقای گلزار ختم به خیر کنه یه لحظه یاد تمام لحظه های خوشم با "گلزار " میفتم و دلم براش بینهایت تنگ میشه
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 10:2 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
سلاام ... بازم یه روز دیگه ... بازم یه حرفای دیگه .... روحم خسته است ..
خیلی ... یه غمی رو تو وجودم حس میکنم ولی علتش رو نمیدونم ....ای خداا
کمکم کن ![]() این چند وقت حسابی با عزیزترینم حرف زدم ولی گاهی به ته فضیه که نگاه میکنم غم تمام وجودم رو میگیره ... هر چی میگذره بهش علاقه مندتر و وابسته تر میشم ... شاید بگین با خودتون که باید ازش فاصله بگیرم ولی دست خودم نیست نمیتونم ازش جدا بشم ... همه چیز رو به خدای خوبم واگذار کردم که هر طور که به صلاحمون هست واسمون تفدیر رو رقم بزنه .... مثلا من باید الآن خواب باشم ولی دلم بیقراره و نمیتونم استراحت کنم .... امروز عصر به خواهرم قول دادم که باهاش برم پاساژ که خرید کنیم ... از دیشب تا حالا بیدارم ولی دیگه باید کم کم برم لالا یکی از بچه های نت هم واسم ایمیل زده که من و خانوادم رو برای روز تولد امام زمان که تو خونشون جشن برپاست دعوت کرده ، خواهرم میگه که میخواد منو به این بهونه به مامانش نشون بده ولی مامان میگه اگه چشم مامانش بهت بخوره معلوم نیست چه بلایی سرت بیاره که دل پسرش رو بردی منم اون روز چندجا دعوتم و اصولا نمیتونم برم .. اگرم میتونستم هم اینقدر از این دل و جرات ها ندارم که همچین کاری رو بکنم . این شعر رو هم واسۀ عزیز دلم مینویسم داری پای مهرت رو به دلم وا میکنی خودت رو توی دلم خوب داری جا میکنی تو نبودی همه چیز سر میبرد حوصله ام رو تو فقط دیر اومدی تا بدزدی دلم رو احتمالا دارم عاشقت میشم دارم عادت میکنم دور و برم ببینمت فکر کنم دلم میخواد زیادتر ببینمت دست من به دست تو آره آره دل من به عشق تو آره آره من رو حیرون میکنی آره آره وای چه پریشون میکنی آره آره روز همگی خوش!!! ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:18 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
شب و روزم حسابی معکوس شده یعنی دقیقا ساعت 3 شب بیدار میشم و ظهر میخوابم
... از شب تا ظهر هم پای کام هستم واقعا خیلی خسته میشم مگه نه ؟؟ چند شبه وقت نشده با عزیزترینم درست و حسابی بچتم چون که مهمون داره و وقت نمیکنه ... منم گله ایی ندارم فقط دلتنگش میشم .. اگه شبی صدای خشگلش رو نشنوم اون شب بیقرارم چون خودش میدونه که چقدر وجودش برام آرامبخشه دارم به این فکر میکنم قبل از این که باهاش آشنا بشم با خودم تصمیم گرفته بودم که دیگه دل به کسی نبندم و به اصطلاح عاشقی نکنم ولی خب این دله دیگه نمیشه کاریش کرد یه دفعه دل به کسی میبنده
احساسم بهش با بقیه فرق میکنه یه جورای قلبش رو حس میکنم اونم همین احساس
رو به من داره ولی خب نباید بهم زیاد وابسته بشیم چون که یه روز چه بخوایم
چه نخوایم باید از هم جدا بشیم عزیزترینم دیشب میگفت نمیخوام به جدایی قکر کنم و منم یاد یه شعر افتادم که میگه : آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست ما هم قرار شد به آینده فکر نکنیم در اکنون جاودانه زندگی کنیم و از زمان حالمون لذت ببریم و نذاریم غم و غصۀ آینده زمان حالمون رو خراب کنه .... در عوض امشب با آبجی نتیم بعد از مدت ها چتیدم ، مثل یه خواهر واقعیم هم دوسش دارم و براش ارزش قایلم .... از این adslکه گرفتیم دارم نهایت استفاده رو میبرم هارد کام اگه منفجر نشه خوبه
هر چی دستم میاد دانلودش میکنم ، یه سایت جالب پیدا کردم که توش انواع و
اقسام تستای روانشناسی وجود داره ... منم از وقتی پیداش کردم دارم خودم رو
خفه میکنم از بس تست خودشناسی زدم
تست آیکیو رو هم زدم که شدم 118 که نمیدونم خوبه یا نه ؟... آدرسش رو
براتون میذارم که اگه دوست داشتین بهش یه سری بزنید و خودتون و توانایی
خودتون رو بهتر بشناسید http://www.tebyan.net/Index.aspx?pid=263 |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 6:32 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
به نظر شما فرق عاشق بودن و دوست داشتن چیه ؟؟ ازکجا بفهمیم یکی و دوست داریم یا عاشقشیم ؟؟؟ عادت کردن و وابسته شدن چی ؟؟ یکی هستند یا با هم فرق دارند ؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 6:59 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز به یه دلیل آپ کردم، یکی از دوستای عزیزم بهم خبر دادن که مامانشون اصلا حالشون خوب نیست و توی بیمارستانن، خیلی ناراحت شدم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 16:16 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
سلاام به همگی ، خوبین ؟ خوشین ؟ من که خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود ولی هر دفعه یه اتفاقی میفتاد که نمیتونستم آپ کنم . تلفن خونه خیلی وقته که وصل شده ولی یه مدت رفتیم مسافرت شمال ، جای همتون خالی خیلی خوش گذشت . رفتنه یه کم معطل شدیم ، جاده ها اصلا شلوغ نبود ولی یه راهی رو خاک ریخته بودن و بسته بودن که مجبور شدیم 1 ساعت اونجا توقف کنیم که راه رو باز کنن حالا راه رو چرا بسته بودن فقط خدا میدونه ... !!! به رودبار هم که رسیدیم راهی رو که به رشت میرسید بسته بودن و مجبور شدیم که از یه راه دیگه ایی بریم که خیلی طولانی تر بود از یکی از پلیسای راهنمایی رانندگی علتش رو پرسیدیم با تمسخر میگفت کوه ریزش کرده !!!!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 22:14 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
به دلیل بدهی زیاد تلفن قراره تلفن قطع بشه احتمالا من دیگه به اینترنت دسترسی ندارم و دیگه خدا میدونه کی میتونم دوباره آپ کنم دو دلم خدای من ترکش کنم یا که بمانم؟ زندگی همین است شاید دلم میگه باهاش باشم تا آخر تو گوشم میگن ولش بکن تا ابد تو بگو من به این دل چی بگم ؟
چه گویم از زندگی خود همین بس که که غم دارترینم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:14 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز عصر رفتیم بیرون و بعد از شام رفتیم خونۀ عزیز ، دایی در رو باز کرد ولی عزیز خواب بود یه کم صحبت کردیم و تلویزیون نگاه کردیم دیروز توی کتاب به سوی کامیابی مطلبی رو خوندم که توی روحیه ام تاثیر داشت به خاطر همین تصمیم گرفتم این مطلب رو توی وبلاگم بذارم که هیچ وقت یادم نره ... در یک تجربه علمی از صد نفر دانشجوی پزشکی خواسته شد که اثر دو دارو را بر روی خود آزمایش کنند . یکی از این داروها کپسول قرمز رنگی بود که به عنوان داروی بسیار محرک و ضد افسردگی قوی معرفی شد . داروی دیگر کپسول های آبی رنگی بود که به عنوان داروی بسیار آرام بخش و ضد التهاب معرفی گردید . امّا بدون اینکه کسی بداند داروهای داخل کپسول ها را بر عکس ریخته بودند ، یعنی کپسول های قرمز رنگ حاوی داروی آروم بخش و کپسول های آبی رنگ حاوی داروی محرک بود . با این حال در نیمی از دانشجویان آثار جسمی که ظاهر شد مطابق انتظار آنان بود . یعنی داروی محرک مانند داروی آرام بخش اثر کرده بود و بر عکس !!به این دانشجویان داروی واقعی داده شده بود نه داروی بی اثر . امّا ایمان آنها اثر شیمیای دارو را در بدن آنان از بین برده و حتی برعکس کرده بود . دکتر بیچر بعدها اظهار داشت " تاثیر دارو تنها ناشی از خواص شیمیای آن نیست ، بلکه اعتقاد بیمار به اثر بخشی و مفید بودن دارو نیز عامل بسیار مهمی است . " « مصرف دارو همیشه لازم نیست ، امّا ایمان به مؤثر بودن معالجه همیشه لازم است .» نرمان کازینر « بیماری و سلامت ، بدبختی و سعادت ، و فقر و غنا ساختۀ ذهن ماست » ادموند اسپنسر منم اگه حس میکنم که بیمارم فقط زادۀ ذهن خودمه ، میخوام این بیماری رو واسۀ همیشه از ذهن و فکرم پاکش کنم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 4:24 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
چند وقتی بود که یکی مدام به گوشیم میزنگید و ادعا میکرد که من اونو میشناسم و یا اینکه این خطم برای یکی دیگه بوده ، هر چی که بهش میگفتمم بابا این خط از اول برای خودم بوده باور نمیکرد و هر دفعه به یه دلیلی زنگ میزد یه مدت ازش بیخبر بودم تا این که امروز عصر با یه شمارۀ جدید بهم زنگ زد و منم جواب دادم . دوباره حرفای خودش رو میزد و منم که بد بین نتونستم باور کنم . ایندفعه بهم گفت من اوایل اشتباهی به گوشیه شما زنگ میزدم ولی حالا میخوام باهات بیشتر آشنا بشم چون عاشق صدات شدم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:41 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام .ممنونم از دوستان عزیزی که برام کامنت میذارن و بهم دلگرمی میدن امروز یه کم وضعیت بهتر بود . در واقع چه بخوام و چه نخوام زندگی همینه شاید من خیلی به خودم سخت میگیرم و همین که خودم رو توی خونه حبس کردم باعث شده صبرم تموم بشه و نتونم شرایط رو تحمل کنم امشب یه تفال به حافظ زدم ، حافظ عزیز هم به من روی خوش نشون داد
سرو چمن گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست زکار ما و دل غنچه صد گره بگشود نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد ولی چه سود که سر رشته در رضای تو بست چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن که عهد با سر زلف گره گشای تو بست تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال خطا نگر که دل امید در وفای تو بست زدست جور تو گفتم زشهر خواهم رفت به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست معنی فال : کارهایت به سر و سامان می رسد و بخت و اقبال به شما رو می کند ، به حرف های دیگران زیاد اهمیت ندهید . شما پیگیر کارهای خودتان باشید .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:57 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
از این دنیا خیلی سیرم خیلییییییییییی
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:36 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب حرفی واسه گفتن ندارم . امشب هم مثل شبای دیگه گذشت . باید زودتر بخوابم فردا میخوام بعد از مدتها برم استخر . فعلا |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:8 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز چند بار امیر به گوشیم زنگ زد با این که دلم براش تنگ شده بود ولی حوصله نداشتم چون میترسیدم همه چیز رو تموم کنم .بلآخره جواب آخرین تماسش رو دادم بعد از یه کم احوال پرسی ازم پرسید چرا بهم زنگ نمیزنی یه حالی ازم بپرسی ؟با این که خیلی سختم بود ولی دیگه آب پاکی رو روی دستش ریختم و بهش گفتم نمیخوام رابطمون بیش از این ادامه داشته باشه ...ازم علتش رو پرسید و منم گفتم همونطور که تو یه روز رفتی و احساسات من رو نادیده گرفتی هیچ تضمینی نیست که دوباره اینکار رو انجام بدی اونوقت این وسط من ضربه میخورم چون من زود وابسطه میشم و این که یه کم میخوام تنها باشم مثل اون روزا که تو میگفتی میخوام تنها باشم تا خود واقعیم رو پیدا کنم . امیر هم یه کم نصیحتم کرد و گفت سعی کن زیاد تنها نباشی و فکر و خیال نکنی با دوستات بیرون برو و بذار دور و ورت شلوغ باشه و بعدش برای آخرین بار از هم خداحافظی کردیم
خورشید خاموش از پشت شیشه تصویر این شهر دلگیر همیشه شهر غریبه دلهای غمگین هوای بی تو هوای سنگین خونۀ بی تو مثل یه زندون حیف ِمن و تو حیف ِعشقمون حیف ِتو بود حیف ِتو بود ای گل من عشق اگه بود عشق ِتو بود ای گل من حیف ِتو بود حیف ِتو بود ای فلب ِمن آخر جادۀ عاشقی تنها شدن گفتی خداحافظ گفتم خداحافظ گفتی پشیمونی گفتم که هرگز نفس بریده دستای لرزون اشک توی چشمام حیف، نگفتم بمون غم ِیه عاشق غم ِکمی نیست چه فایده ازش وقتی کسی نیست درد یه عاشق درد کمی نیست چه فایده ازش وقتی کسی نیست حیف ِتو بود حیف ِتو بود ای گل ِمن عشق اگه بود عشق ِتو بود ای گل ِمن حیف ِتو بود حیف تو بود بر باد بری مثل یه قصۀ کهنه شده از یاد بری گفتی : خداحافظ !! گفتم : خداحافظ !!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:28 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز عصر از خواب با یه دنیا استرس بیدار شدم و بعدش رفتیم خونه ی پسر عمو به خاطر قدم نو رسیده کلی مهمون داشتن . با این که دور و ورم شلوغ بود ولی افکار منفی من رو رها نمیکردن |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:56 توسط دختر شب
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امشب اولین پست توی وبلاگ جدیدمه ، آدرس اینجا رو به کسی ندادم . میخوام اینجا حرفای دلم رو بزنم . حرفایی که از بقیه پنهون کردم . به نوعی دفتر خاطراتمه امروز عصر با سمیرا رفتیم نمایشگاه کتاب فوق العاده شلوغ بود سیمرا یه کم کتاب درسی خرید و منم یه سری کتابای روانشناسی گرفتم تا بلکه خوندن این نوع کتابا بهم آرامش بده
دلم گرفته ای خدا دنیا برام یه زندونه ببین تو این دنیای تو کسی با من نمی مونه می خوام بگم خسته شدم از این همه غریبه ها چرا نمی شه من بیام پیش ِتو ای خدا خدا
............... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:26 توسط دختر شب
|
|
||